اخبار

دل نوشته های یک پرستار

دل نوشته های یک پرستار
من یک پرستارم...
من‌یک پرستارم، وظیفه ام مراقبت از توست. فرقی نمیکند که نوزادی یک روزه باشی یا پیری سالخورده. 
وظیفه دارم هرروز و هر لحظه از تو مراقبت کنم و شب ها را بر بالینت بیدار بمانم حتی اگر چند روز باشد چشم بر هم‌نگذاشته باشم. 
وظیفه دارم با صبوری و مهربانی پاسخ دردها و ناله هایت را بدهم. زیرا پرستار یعنی وارث صبر زینب(س).
وظیفه دارم گوش جان بسپارم به درد و دل و غم هایت و مرهمی شوم بر ناراحتی هایت. حتی اگر غمی به سنگینی کوه و به وسعت دریا بر شانه هایم سنگینی کند.
وظیفه دارم در هر شرایطی لبخند را برایت به ارمغان بیاورم. زیرا پرستاری هنر نقاشی لبخند بر بوم درد هاست.
وظیفه دارم یاد خدا را هر لحظه یادآورت شوم، در اوج ناامیدی و بی قراری. چراکه جز او خدایی نیست.
من آرامشم بر توفان دردهای روحت، مرهمم بر زخم های جسمت و لبخندم بر تن خسته و رنجورت. با همه ی بی مهری ها، اما من، بارش مهر و مهربانی ام بر آلامت.
همه میگویند شغلت شریف است.
و بدون تردید شریف هم هست. همینکه پس از روزها رنج بیماری را به جان خریدن، با پای خودت با لبخند از بیمارستان میروی و من، منِ پرستار، نظاره گر لبخندت هستم برایم به اندازه کل دنیا می ارزد.
من پرستارم. پرستاری که درد و رنج را میفهمد، استرس و نگرانی را میفهمد، کمبود ها را میداند و میداند که باید ساخت. اما باور کن، باور کن من نیز یک انسانم. حتی قبل از اینکه پرستار باشم یک انسان بوده ام. گاهی خسته میشوم، گاهی عصبی، گاهی درد دارم و گاهی هم میبُرم. از همه چیز...
 
من انسانم. گاهی از شیفت ها و اضافه کاری هایِ اجباریِ بدون حقوق به تنگ می آیم. گاهی خودم بیمارم ولی کسی نیست که پرستاری ام کند و جالب اینجاست که با همین بیماری باید بر بالینت حاضر شوم.
ناشکری نمیکنم. من عاشق شغلم هستم. باور دارم خدا مرا برگزیده. باور دارم که خدا چیزی در وجود من دیده که سرنوشتم را پرستار نوشته.
اما تو که میخوانی؛ بدان سخت است. اینکه فرزندم آرزو به دلش مانده باشد که هرروز مادرش را سرحال ببیند. اینکه تا اراده کرد مادرش مقابل چشمانش باشد. اینکه اگر نیمه شب کابوسی سراغش آمد، بداند کسی هست که به او پناه ببرد و او را در آغوش گرمش بفشارد، به او دلگرمی و اطمینان بدهد که "من" اینجا هستم. 
بدان سخت است اینکه همیشه همه ی فامیل از تو گله مندند. اینکه شب ها تا صبح تن رنجورت را از یک اتاق به اتاق دیگر بکشانی تا مبادا کسی از بیمارانت رنجی بکشد و تو بی خبر بمانی و اینکه آرزویت، تنها چند دقیقه ای خواب راحت باشد...
آری من یک پرستارم. اشک هایی که پشت در اتاق احیا در دلم ریختم را کسی ندیده. چون وظیفه ام بود خانواده ات را به آرامش دعوت کنم؛ دریغ از اینکه درون خودم آشوبی است که تنها خودم و خدا از آن خبر داریم.
من یک‌پرستارم. چه غم‌ها که پشت پرده لبخند پنهانش نکردم، تا تو لحظه ای، فقط لحظه ای ناامید نشوی.
چه روزها که به خاطر تو، به خاطر آسایشت و به خاطر لبخندت، از همه کس و همه چیزم روی برنگرداندم.
 
می گویند پرستار، فرشته است‌.
آری من یک فرشته ام. فرشته ای که عاشق است. عاشق اینکه تو به او به چشم دخترت، خواهرت یا مادرت بنگری. نه غریبه ای که فقط مسئول مراقبت از توست. عاشق اینکه برایش دردودل کنی و محرم رازهایت باشد. عاشق اینکه بتواند با مهرش، با دانشش، از درد ها و غم هایت بکاهد.
نمیدانی این فرشته، لبخند رضایتی که از روی سلامتی بر لبانت می‌بیند تا چه اندازه شاکر خدای مهربانش می شود.
اما این فرشته ی تو، گاهی، فقط گاهی نیاز به مهربانی دارد، نیاز به توجه دارد، نیاز دارد بداند و ببیند که او هم‌حقی دارد.
 
و در آخر، خوب است بدانی، فرشته ها هم گاهی خسته می شوند...
 
       روزتان مبارک همکاران عزیز پرستار

دل نوشته های پرستار

 

 

۱۵ دی ۱۳۹۸ ۱۹:۵۶
تعداد بازدید : ۲۷

نظرات بینندگان

نام را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید